تبليغاتX
بوسه هایت طعم سیگار می دهد

شعری به طالب موذنی عزیز

نمی دانم این خیال از کجای ذهنم برآمد و دستم را کشاند که خودکاری را که دنبالش می گردی توی کشوی پاتختی لای کتابی که اسمش یادم نیست  ؛ گذاشته ایی

شاید نوشتن این شعر ، اینجا کار درستی نباشد. و طالب چشمش را به روی این خیال من ببندد

 هنوز هم نمی دانم طالب در آن کلاس های تستی که برای ما می گذاشت، آن معادله های  پیچیده ی  سه معادله و سه مجهولی شایدم بیشتر ، را با کی در میان می گذاشت و سریع جوابش را به ما می گفت ...

شاید خیالی نشست کرده از آن روزهای دور و شاید از تب مؤذنیسم است که در وبلاگ ها می بینم ، هر چه که بود یادی بود و قدر دانی از تصویر معلم خوبم.تصویری از سایه ی مهربانی هایش در ذهن گریزان من

تقدیم به روزهای پر از دلتنگی سفرهایش :

 

وقتی که معادله ها خمیازه می کشند

تو در غربت

ستاره ها را لباس می پوشانی

نیمروی صبح ات را که آماده می کنی

از تنورهای گِلی جم

 بوی نان تازه می آید...

شبیه معادله ی زندگی تو است؛

تنهایی را که در چشمانت

بگذاری

هوای مهرماه جم ابری می شود

هنوز فصل "پریزهای" نارس 

در باغ های کودکی ات نرسیده

که فرفره ای "پیشی" در دستان توست

و در خیابان های مه  گرفته ی کالیفرنیا می دوی

کسی در تنهایت دست برده

و رد کفش هایت را روی زمین جابجا می کند

وقتی که راه می روی

به کفش هایت نگاه کن

نیمکره ی شمالی

یا جنوبی –

کنار هر دریایی که بایستی

آواز گنجشک های دم غروب

 جم را می شنوی ....

 

!! نوشته شده توسط مرتضا ازمل | 21:40 | یکشنبه بیست و نهم دی 1387

RSS