از سر بی حوصلگی ....
بیا
دست هایم راببین
که در درد ترین ثانیه
به انتظار
طلوع دستی است
که از باختر پیراهنم سیب می چیند!
بیا تمام رخت هایت را
روی پلک های خیس ام
روبروی آفتابی
که نگران روسری آبی توست
بینداز!
بیا
در پاک ترین بلوغ ام
ستاره بچین
و به حنایی موهایت بیاویز
بیا
و برقص با راهیه هایی که
ازآسمان برگشته اند
بیا و با دندان هایت
لبانم را پاره کن
که دختری کولی سال هاست درون لبان من شعر می زاید
بیا
و انگشتانت را روی الفبای لبانم بکش....


