|
|
|
|
|
از سر بی حوصلگی ....
بیا دست هایم راببین که در درد ترین ثانیه به انتظار طلوع دستی است که از باختر پیراهنم سیب می چیند! بیا تمام رخت هایت را روی پلک های خیس ام روبروی آفتابی که نگران روسری آبی توست بینداز! بیا در پاک ترین بلوغ ام ستاره بچین و به حنایی موهایت بیاویز بیا و برقص با راهیه هایی که ازآسمان برگشته اند بیا و با دندان هایت لبانم را پاره کن که دختری کولی سال هاست درون لبان من شعر می زاید بیا و انگشتانت را روی الفبای لبانم بکش.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه یکم تیر 1386ساعت 14:56 توسط مرتضا ازمل
|
|
||
|
|
|
|
|
دیدم خودم را میان بادهای کاترینا دیدم که می دویدم به سمت سانتیاگو سانتیاگو دارد باران می بارد! محبوب شیرینم * از روی نرده ها پریدم - پرده ها سیاه خانه ای در انتهای سبز - و دوچرخه ای که راه می رود روی ماه می چرخم به سمت بادها می چرخم به سمت تو که دهانت بوی اقیانوس های منجمد می دهد زیر سرت دستمال گلداری است که از سر افاده ها افتاده است به سمت من بیا که کاترینا شروع نمی شود و سونامی در چشم هایت.... به بلوغ رساندیم وقتی که می دویدم در ماه و زیر درختان کاغذی ناز می کردم.... |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1385ساعت 13:14 توسط مرتضا ازمل
|
|
||
|
|
|
|
|
به مادرم گفته ام
وقتی که مُردم مرا زیر اقیانوس خاک کنید می خواهم سر از بلغارستان درآورم به مادرم گفته ام که همسایه ام پری غمگینی است که نمی فهمد و نه حرف می زند ... دست هایم پر از ستاره دریایی است جیبم پر از پولک کفش هایم را دزدیده همان پری دریایی که بوسه می خواهد می خواهم سر از بلغارستان درآورم تا سنگ بزنم به پنجره هایشان می خواهم برای مادرم چیزی بخرم - یک پری دریایی - از پنجره اتومبیلتان مرا بیرون نیندازید من فقط نمی توانم بفهمم و حرف بزنم آقا مرا دوباره به اقیانوس بیندازید می خواهم سر از آغوش مادرم در آورم
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:45 توسط مرتضا ازمل
|
|
||
|
|
|
|
|
به حسین نوروزی و " " مرتضا دیوانه دیوانه که راه می رود با کفش هایی که به هم وصل می شوند با دو گیومه " "و نان های پر از سنگ امروز قهواه ای ترین روز دنیاست! حق با تو است اصلا مادر بزرگم کفش دوزک بود با خال های سیاه بر بال هایش دل ام دارد به کفش هایت فکر می کند... من مرده ام مثل تو که زنده ای ... تو چقدر بدبختی .... که دستمال پریود شده بر گردنت پیچیده اند. هنوز به کفش دوزک ها فکر می کنم به سوء تفاهم بین بال هایشان به سیگار پر از دود اتاقم... نمی دانم چند ماه ای که سوراخ های بدنت بوی فروغ نمی دهد! آدم ها با کفش هایشان می آیند و با کفش هایشان هم می روند.. این رسم قشنگی است عاشق شدن به وقت آبان ماه و رفتن به وقت خودت به وقت دلت مردن در انتهای سنجاقک ها یک ماه گرفته ام پر از گیومه های قهوه ای و آنا... به مردنم نزدیک می شوی ؛ سه دو یک...
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1384ساعت 22:11 توسط مرتضا ازمل
|
|
||
|
|
|
|
|
دستي كه به گلويم چسپيده دست زني است كه پاهايش درون چشمانم فرو رفته و از لبانش برف مي چكد. دستي كه به گلويم چسپيده دست زني است كه هبوط كرده در رگانم و مي رقصد در هزاره هاي ناچيز من نه تو اينجا به گله هاي رم كرده در نيوزلند فكر مي كني و نه من به استخوان هاي مردگان ويتنام حالا همه چيز به نفع زنم شده و من در هزاره هاي بي تو
خاک می خورم زنم به من شك كرده كه با عروسك ها مي رقصم و در لرزش دستانم پائيز افتاده... حالا همه چيز به نفع من شد: دستي كه به گلويم چسپيده بود تق تق سنگ برمزارم مي كوبد.
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1384ساعت 22:2 توسط مرتضا ازمل
|
|
||