تبليغاتX
بوسه هایت طعم سیگار می دهد
به قطارها نرسیدیم

فقط درد مانده بود

که بوی ما را می داد

سرمایی شدید در قبرستان

تلنگري به شب 

و در پاورقی تمام کتاب ها نوشته اند

ما خسته خواهیم مرد

یک روز در پهنای این دشت

خورشید خودش را به آتش خواهد کشید

و ماه روی صورتش اسید می پاشد

زنده باشیم

و بفهمیم آفتاب سایه ای نخواهد داشت

خستگان درد

در انبوهی از کلمات می میرند

شبیه یکشنبه ایی که برف می بارید

و مادرم در بستر گلها بیدار مي شد

ما خستگان جهانیم

آرام

می میریم

آرام چون شبی که به پایان نمی رسد
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 20:36  توسط مرتضا ازمل  |