روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت
برای مردارم
نسخه نپیچید
ای فلسفه های گریزان
فکرهای مرا
به پروانه ها تعارف نکنید
مگسی دور سرم چرخ می زند
بوی هشیش عطر عاشقانه هایم را مسموم کرده است
آفتاب دم ظهر کله ام را داغ کرده
و در برهوت دنیا
دنبال یک
چهار دیواریم که خودم را تخلیه کنم
سگی به چشم هایم زل زده است
سگی که حس مرا خوب می فهمد
خودت خواسته ای ...
باورکن که من هیچ کاری نمی توانم
برای ابقای نسل خرسها پیدا کنم
دنیا عینکی است
که مرد کوری زده است
فلسفه را بچین کنار جاده ایی
سرت را بخاران
و منتظر باش
که مرد کوری با ماشینش تو را زیر بگیرد

به انزال زودرس خودم و ذوق سرشار عابد اسماعيلي !
بــر روي تمــام باورم رنــگ بــــزن
در آيينه هاي ساغرم سنـگ بـزن
يادت نرود مـرا كه كشـتي ؛ بانــو
با خط لب ات ،به مادرم زنگ بـزن

در حافظه ی خیال تو نیست شدم
تصویر کسی که هست هم نیست، شدم
آن روز که خنجری زدی بر پشتم
عشق ات به سرم زد و تروریست شدم
**********************
بگذار شراب تلخ ات را بر میز
آشفتگی زلف پریشانت نیز
می خواهی اگر به داد قلبم برسی
در خانه ی مورها کمی آب بریز
**************
با فیس و افاده به خودت ناز نگیر
این حرف من است، به خودت باز نگیر
من عاشق دختران کوهی هستم
وحشی نشو ای ببر ، مرا گاز نگیر
*****************
گنجشک تمام انجیر تنت را خورده
دزد آمده و مترسک ات را برده
در شعر چه بوی علفی پیچیده
انگار که سهراب سپهری مرده
*******************
از دست تو ای عشق چه قدر دربه درم
از حادثه ات جان به سلامت نبرم
من حاصل یک درد بزرگی هستم
ای کاش که در صفر کنی ضربه درم
**********************


